ترک عادت

جهت ثبت در تاریخ: شاید بعد از ۲۰ سال تداوم حضور، امسال به نمایشگاه کتاب نرفتم. یا شوق من پیر شده‌ یا او بسیار ژنده گشته.

* نظرات(۰)

با کودکان کار و خیابان چه باید کرد؟

ما در ظرفیت یک شهروند ( و نه یک فعال اجتماعی) با معضل کودکان کار و خیابان چه باید بکنیم؟

من یک مشکل بزرگ دارم در هنگامی که در خیابان با یک کودک کار روبرو می‌شوم. مدتهاست که من بر خلاف رویه معمول جامعه سعی می‌کنم که در برابر وسوسه‌ی دادن کمک نقدی به این کودکان مقاومت کنم. دلایل من نیز از این دست است که وقتی مبلغ اندکی را در خیابان به یک کودک سمج کمک می‌کنیم بیشتر از آن که گامی در جهت رفع فقر برداشته باشیم عملا مرتکب این رفتارها شده‌ایم:

  1. کودک را دوباره به خیابان فرستاده‌ایم. کمک مادی به کودک کار در خیابان به معنای آن است که والدین او که احتمالا دریافت کنندگان نهایی آن کمکها هستند (به حق یا نا حق) تشویق می‌شوند ‌او را دوباره برای کار به خیابان بفرستند. در واقع از وضعیت ترحم برانگیز کودکان سوء استفاده می‌شود تا منافع مادی‌ بیشتری کسب شود. شاید یک راه برای جلوگیری از این مسئله این باشد که با عدم ارائه کمک مادی به این کودکان قابلیت آنان را در جذب کمک مادی کاهش داده و به سطح آدمهای بزرگ و یا حتی کمتر از آن تنزل بدهیم. تعمیم این مسئله را هم به این صورت انجام بدهیم که مادرانی را که کودک کم سال خود را همیشه در گوشه خیابان به صورت خوابیده دارند (محتمل است با استفاده از مخدرات) و سعی در جلب ترحم با استفاده از این روش دارند , به طور اکیدا مطلق از هر گونه کمک محروم کنیم.
  2. خود را به فریب قانع کرده‌ایم که کاری در این راستا انجام داده‌ایم و دیگر وظیفه‌ای بر دوش ما نیست. در واقع صرفا اندکی دفع احساس گناه کرده‌ایم. این مبلغ اندک نه پوشش مناسبی دارد و نه به دست آدمهای مناسب می‌رسد. در ضمن لکه‌ی فقر با پول زدوده نمی‌شود.
  3. تکدی‌گری را رونق داده‌ایم زیرا که جنس بسیاری از این کارهای خیابانی در واقع تکدی‌گری است و نه ارائه سرویس ( البته صراحتا این را اضافه کنم که شرافت تکدی‌گری از شرافت بسیاری دیگر از کارها در این مملکت که ارزش افزوده ندارند کمتر نیست!). من شخصا بعد از مراجعه چنین کودکی به من در خیابان و شنیدن نه از طرف من سعی می‌کنم که مبلغی که ممکن بود به او بدهم را از طریق دیگر به نیازمندان برسانم (مثل قلکهای گردآوری کمک) تا اگر که خود را به صورت مورد ۲ فریب داده باشم حداقل تکدی‌گری را رواج نداده باشم.
  4. کارهای سالم کم درآمد را بی‌رونق کرده‌ایم. شاید بعضی از این آدمها امکان کار سالم را هم داشته باشند اما بعضی از کارهای خیابانی درآمد بیشتری دارند. با بالا رفتن رونق کار خیابانی، کار سالم متقاضی کمتر خواهد داشت.

با این وجود من در مورد این رفتار خود در چندین مورد مشکل دارم:

  1. زنده ماندن مهمتر از بهره نکشیدن از کودکان است. در میان خانواده‌های این کودکان به هر حال ممکن است خانواده‌ای باشد که به هر دلیلی نیازمند شدید به درآمد این کودک باشد. میان مبتلا کردن چند کودک به کار خیابانی و رفع نیاز شدید یک خانواده از یک سو و انجام ندادن هیچ یک از این کارها از سوی دیگر چه باید کرد.
  2. نمی‌شود گفت که خیلی از کارها تکدی‌گری است. پسرک فال‌فروش دارد به شما سرویسی ارائه می‌دهد. او به واقع کار می‌کند و بسیاری از مشتریان او سوای ترحم به او به صرف سرویس او است که از او آن سرویس را می‌خرند.
  3. اگر امکان کسب درآمد آدمها (چه کودکان و چه بزرگترها) از روشهایی مثل دستفروشی و کار خیابانی و حتی تکدی‌گری را سلب کنیم آنها را به کسب درآمد از روشهای جنایئ همانند دزدی، فحشا و … سوق داده‌ایم.

تمام اینها باعث می‌شود که من هنوز دارای یک نظر محکم درباره نحوه‌ی برخورد خود نباشم. چند وقت پیش پسرک فال‌فروشی در شهر همدان که به من اصرار می‌کرد تا از او فال بخرم و البته من نخریدم و این عکس از پشت سر متعلق به اوست, مرا به فکر انداخت تا این پرسشم را به صورت عمومی‌تری مطرح کنم شاید که نظری بهتر دستم را بگیرد. واقعا چه باید کرد؟

* نظرات(۳)

خواب دیدن بیداری

سالهاست که من دور از قافله‌ی تلویزیون روزگار سپری می‌کنم. معمولا سریال‌ها و جریان‌ها را رد نمی‌گیرم و جز گاهی به اجبار همنشینی با جمع و یا گاه بی گاهی همچون یک تسبیح بازیچه‌ی دست فکر، کار دیگری با آن ندارم. اما با این حال گاه تکه‌های ویژه‌ی درخشانی در آن میان چشمم را می‌گیرد.دیشب تلویزیون قسمت آخر سریال «بیداری» را نشان داد و اندکی بعدتر از آن کانال دیگری تئاتر «شام آخر» را. برای جفت این دو حرفی دارم اما ابتدا سریال بیداری؛ اگر که بودم شاید وقتی دیگر شام آخر را.

 

همان چند قسمتی که از این سریال بیداری دیده‌ام این حس را به من داد که بالاخره یک نگاه فرهیخته و متوازن و پذیرشگر و به دور از هیجانات اجباری دراماتیک و داستان سازی‌های غیر واقع تلویزیونی، نشسته و به فرایندهای زندگی نظر افکنده و همساز آن دست به ساخت فیلم و سریال زده. نکته‌ی جالبی که در این قسمت آخری دیدم خواب آخر آن بود.

 

قهرمان داستان بعد از یک روزگار تلاطم و فراز و نشیب در نقطه‌ی انتهای آن که خسته است اما به ساحل رسیده، نوزادش را در آغوش گرفته و در کنج حیاطی (قد غربیل) روی صندلی می‌نشیند و چشم بر هم می‌نهد. صحنه بعدی در واقع یک صحنه‌ی خواب است و شاید هم که بیداری. یک دشت سبز وسیع و تک درختی در میان آن. گاری پر شتابی ، که شاید خود روزگار است، چند نفر را با خود می‌آورد. همه شادند. و آن همه، همه‌ی مردگان و زندگان خوب و نیمه خوب داستان ، به ترتیب یکدیگر را صدا می‌زنند. ترنگ ، قهرمان داستان، هم آنجاست، زیر درخت خوابیده اما در قامت دخترکی کوچک سال. عمویش صدایش می‌زند. همه می‌خندند و دوباره صحنه‌ای که گاری این بار با یک سرنشین، پرشتاب، دشت را دوباره رو به سویی پشت سر می‌گذارد. و در انتها این جمله از امیرمومنان “مردمان خوابند و چون بمیرند، بیدار شوند”.

 

هیچ وقت در یک فیلم ندیده بودم که یک صحنه‌ی خواب و معنا را به این حقیقت و شفافیت و زبان بازسازی کنند. آن جمله‌ی آخر هم که در میان صحنه‌ی خواب نشست ذهن مرا به جاده‌ی کم گذری برد که روزها بود که از میان آن نرفته بودم.

* نظرات(۲)

Back to Basics

فروشگاه بتهون میرداماد که به خاطر کشش نداشتن بعد از سالها تعطیل کرد که در جریان هستید؟ …. امروز از جلوی آن می گذشتم و دیدم که در آن کنچ بزرگ زده اند و نوشته اند “فروش پسته رفسنجان” … با خودم گفتم Back to Basics!

متاسفانه باید بگویم که این رجعت جهت دار به سمت ریشه های مشترکمان با دیگر گونه های پستانداران را در خیلی چیزهای دیگر هم می بینم … فرهنگ ؛ اقتصاد ؛ اخلاق …..

* نظرات(۳)

لطفا نوبل مرا برایم بفرستید!

اینجا می‌خواندم که کسی آمده و نظریه‌ی قدیمی ما در مورد خواب را اندکی تغییر داده و به نام خود در New Scientist چاپ کرده!  تئوری ما هم این بوده که خواب مقدم است بر بیداری! و موجودات به طور طبیعی خواب هستند مگر که به نیازی بیدار شوند و به قول معروف مجبور شوند دست توی جیب بکنند و اندکی انرژی خرج کنند. همچنین دانشمندان هم بهتر است به دنبال تئوری بیداری بگردند تا تئوری خواب!

جدای ابعاد مادی جایزه نوبل احتمالی منتج از این نظریه که آن را اختصاصی متعلق به خود می‌دانم اطمینان دارم که شرکای ابعاد معنوی نتایج این نظریه در سرتاسر دنیا فراوانند که در موقع لزوم شاهد و پشتیبان این تئوری خواهند بود

* نظرات(۵)

حس جاودانگی در فرهنگ ما

آهنگی گوش می‌دادم که رسید به این جا که

“گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

گفتا خموش حافظ کین غصه‌ هم سرآید “

و بعد آهنگ این بیت را مکرر کرد و مکرر کرد.

با خود فکر کردم که چقدر معنای این بیت و چقدر معنای این تکرار آن در آهنگ وابسته به این است که تو اهل فضای فرهنگی این سرزمین باشی. باید این جایی باشی تا اول این که تصویری از جاودانگی خود داشته باشی و بعد در طول این جاودانگی همه چیز به صورت “هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور” در بیاید. همه‌ی غمها و شادی‌های دنیا “این نیز بگذرد” بشود. آدمی که تصویر جاوادنه بودن از خود ندارد برایش معنا ندارد که هر چیزی روزی بالاخره سرمی‌آید حتی اگر آن سرآمدن مرگ باشد.

* نظرات(۰)

ما نمی‌آییم!

چه انتظاری دارید؟! باغ را به آتش بسپرند و ما برایشان اسپند به آتش بریزیم؟ نه! این گونه نیست. ما گلدان‌های خود را آباد می‌کنیم و در برنامه درختکاری نمایشی روز پنجشنبه ۱۶ اسفند در اردوگاه منظریه و ۱۷ اسفند در پاکدشت ورامین شرکت نمی‌کنیم. اگر که زور صدا نداریم، اختیار هویت و شخصیت و آرمان خودمان را که داریم. ما این برنامه را تحریم می‌کنیم و نمی‌آییم.
ما نه بازیگران سیاهی لشگریم، نه حجم‌های توخالی که روی هم پشته‌مان کنند و جمعمان بزنند و آمارمان کنند و نه بخیه‌ای هستیم که درزهای دوربینهای تبلیغاتچی را بپوشاند. در آن جایگاه که شبانه هزار ان درخت کهن سال در منطقه «خرگوش دره» را قطع می‌کنند، بیاییم و صبح بعد همداستان آن دستانی که درخت قطع می‌کند نهال بنشانیم که چه شود؟ نه! ما بازیگر این کمدی تراژدیک نیستیم.
ما به جای شرکت در این نمایشگاه برپا شده از سوی تبرزنان و به خاک افکنان هزاران اصله درخت کهنی که همین چند شب پیش در «خرگوش دره» بر زمین افتادند، جایگاهی دیگر را برای خود می‌اندیشیم. گوشه‌ گوشه‌ این سرزمین نیازمند دستانی است که نهالی بنشاند و برکت سبز خداوند را برزمین و مردمانش عرضه دارد. ما با کفران کنندگان این برکت، هم‌سفره و هم‌عرصه شور درختکاری نمی‌شویم. بر و بحر هم فراخ است و آدمی هم بسیار. نه! ما نمی‌آییم.
جمعی از طرفداران محیط زیست

* به عنوان امضای این بیانیه می‌توانید که متن آن را بر روی وبلاگ خود بگذارید

*در همین راستا در وبلاگ گرگ خاکستری و هوای بارانی 

* نظرات(۱)

جنگ و صلح

این طور نیست که بگویم همیشه همزیستی بهتر از جنگ است اما واقعا بعضی وقتها همزیستی به راستی ممکن است بهتر از جنگ باشد! ….

مدتها بود که با مورچگان خانه سر جنگ داشتیم … راستش تا به حال دلمان هم نیامده بود که روشهای کشتار دسته جمعی از نوع بنیان‌کن آن را هم تست کنیم … هنوز هم نمی‌گوییم که با یکدیگر از سر صلح آمده‌ایم اما به هر حال یک گزینه‌ی همزیستی میان خودمان برپا کرده‌ایم… ما برای مورچه‌ها ظرف آب قند می‌گذاریم و مورچه‌ها هم در عوض به همان آب قند بسنده می‌کنند و سر از ناکجاهای آشپزخانه در نمی‌آورند … این هم عکسی از این همزیستی.

* نظرات(۵)

مکعب روبیک کار و بار

کار و بار و روزگار مثل یک مکعب روبیک مرا میان دو دست گرفته و هی می‌چرخاند و سعی در حل معما می‌کند … من در آینه نگاه می کنم و فکر می‌کنم که کار و بار و روزگار را همچون مکعب روبیک میان دو دست گرفته‌ام و این مکعب پر مکعب و رنگارنگ را از حالتی به حالتی دیگر می‌چرخانم تا شاید چیدمانی درست و معنا‌دار از آن بسازم … حالا این روزگار است که می‌خواهد از ما چینشی ویژه یا ناویژه درآورد و یا این من هستم که روزگار را می‌چرخانم تا به آرایشی مطلوب برسم فعلا که نتیجه‌اش این شده که ذهنم دلمشغول هزار چیز شده و دکان وبلاگ شده یکی از هزار چیز و کارش کساد گشته …. امیدوارم شاخصهای بورسش به زودی به مقادیر قبلی بازگردد … در این مدت شما هم اگر که دست به دامان تکنولوژی rss شوید هم گوشتان به زنگ خواهد بود و هم در عین حال از دیدن چندباره‌ی مطالب به روز نشده رها می‌شوید.

* نظرات(۱)

آهنگران فلز زمان

سید جعفر شهیدی درگذشت. من او را مثل بیشتر دیگران دورادور می‌شناختم. برای من او از ادامه نسل آدمهایی همچون فردوسی، دهخدا و معین بود که توانستند فلز سخت زمان را در تنور تداوم خود خم کنند.

* نظرات(۲)

Next Page »