مشکل مالکیت متن

در همین چند وقته چند بار دیده‌ا‌م که نوشته‌هایم را بدون ذکر نامی از من در داخل چند وبلاگ دیگر کپی کرده‌اند. در همین داستان وبلاگ چای داغ هم یک مطلب اعتراضی زده بود. از سوی دیگر من از برخورد هوشمندانه جنبش Open Source (کدباز) با مسئله کپی‌برداری خوشم می‌آید. جمع این‌ها این شد که این چند تا پاراگراف را بنویسم که فکر کنم اندکی زیاد شد.

واقعیت این است که برخورد ما با پدیده و یا موارد دزدی متن (همان دزدی ادبی و یا Plagiarism)معمولا یک برخورد سلبی و صرفا اعتراضی و بی‌فایده و یا کم فایده است. یعنی در فضایی که بحث حق مولف در احراز جایگاه قانونی خود (چه برسد به جایگاه عملی و التزامی) هم مشکل دارد دعوای ما بر سر این موضوع معمولا با پوزخند بیشتر دزدان همراه است.

از سوی دیگر مرزهای مفهوم دزدی هم مشخص نیست. یک جمله‌ی طنز هست که می‌گوید “اگر از یک نفر کپی کنی دزدی کردی، اگر از چند نفر کپی کنی تحقیق (research) کردی”. شاید اگر که یک نفر متن شما را صد در صد به نام خود عرضه کند یک دزدی وقیحانه و آشکار انجام داده باشد اما اگر که جملات را عوض کند ولی همان ایده و همان ساختار را ارائه کند آن وقت چه؟ ارزش افزوده هر فرد در متن جدید با چه دستگاهی اندازه‌گیری می‌شود که بنابر آن بتوان اصالات متن را تشخیص داد؟ در واقع اگر که بخواهیم در این تعریف زیاده سخت بگیریم، آنگاه باید بگوییم که کاخ بلند مرتبه‌ی تمدن انسانی هم به دست زنجیره‌ای نسل اندر نسل از دزدان تلاشگر ساخته‌ شده.

توجه کنید که بحث حقوق مولف (Copyright) و دزدی متن (Plagiarism) با وجود همپوشانی‌هایشان باز دقیقا یکی نیستند (در واقع فکر کنم که دزدی متن یک زیر مجموعه از مشکلات عدم رعایت کپی‌رایت باشد). کپی‌رایت در مورد استفاده و تغییر و نشر آثار است و دزدی متن در مورد ادعای مالکیت متن یا نشر اول بار آن یا نشر نشدن قبلی آن است . خیلی دقیق این را نمی‌دانم اما به نظر می‌رسد در امر دزدی متن پدید آورنده اصلی دارد به گونه‌ای از داستان مالکیت دست‌کوتاه می‌شود. در مبحث کپی‌رایت چون کاستن از دیوارهای آن باعث روان‌تر شدن جریان دانش می‌شود بازار خلاقیت‌های حقوقی گرم است. اما فکر نکنم در مورد حوزه دعاوی مالکیت متن، داستان همین گونه باشد.

من فکر می‌کنم در بعضی از مواردی که ما به پدیده دزدی متن بر می‌خوریم، دزد محترم ادعای مالکیت ندارد بل که در واقع حوصله ادای آیین کپی‌رایت نداشته است. من برای این که این حالتها را از حالتی که طرف کل کار را با کمترین تغییر تماما به نام خودش و بدون ذکر نامی از عاملان اصلی ارائه می‌کند، جدا کنم، نام مورد دوم را “دزدی متن وقیحانه” می‌گذارم.

حالا همه‌ی این حرفها را زدم تا بروم بر سر این داستان که یک جنبش دیگری که ما بیشتر آن را به نام Open Source , و یا کدباز می‌شناسیم، آمده و به مسئله به گونه‌ی دیگر نگاه کرده. البته اصولا هم و غم این جنبش این نبوده که یک عده‌ای می‌آیند و کارهای دیگران را به نام خود منتشر می‌کنند و باید با این‌ها چه کرد. اما در عمل نگرش جدیدی که این جنبش به دست داده باعث شده مسئله دزدی‌ها در خیلی از موارد به طور خودکار بی‌معنا شود. به نظر من نگاه این جنبش یک نگاه خلاقانه بوده و ما هم اگر گونه‌های چکش‌کاری شده‌ی این نگاه را به دست گیریم، کاربست‌های مناسبی برای آن خواهیم یافت.

اول از همه بگذارید مسئله را دو بخش کنیم. بخش اول این است که چه گونه می‌شود که یک نفر حق استفاده (صرفا در محدوده‌ی خودش) از یک اثر را داشته باشد، که بیشتر رویکرد‌ها و نگرش‌های جدید در جنبش کدباز در همین قسمت است. بخش دوم این است که چه گونه می‌شود که یک نفر حق استفاده و تغییر و نشر مجدد یک اثر (به نام خودش یا پدیدگر اول ) را داشته باشد. بحث ما بخش دوم است. اگر چه اگر فرصت و همتی بود دوست دارم در مورد چگونگی کارکرد مدل کدباز در بخش اول هم حرفی بزنم.

مشکل اول کار این است که بسیاری از ما در پای کارهایمان هیچ اشاره‌ای به نوع copyright مورد نظر خودمان نمی‌کنیم. اگر چه اصولا “ای باغبان ز بستن در پس نمی‌رود / غارتگر خزان گر که به این گلستان رسد” (کلیم همدانی) ، اما باور کنید که همان لگو و تک عبارت ساده هم گاه کار خودش را می‌کند و حداقل هزینه‌ی اخلاقی کپی‌برداری را بالاتر می‌برد. در ضمن فقط بحث اخلاق هم نیست واکنش خودکار روانی ما به یک علامت منع برجسته و شفاف را هم به معادلات اضافه کنید.

اضافه کردن اشاره به کپی‌رایت ‌دار بودن یک اثر یک بعد جدید باز می‌کند و آن این است که نوع کپی‌رایت مورد نظر ما چیست. و در این جاست که خلاقیت ما و بهره‌گیری از خلاقیت حقوقی دیگران می‌تواند کارها را روان‌تر کند.

اول از همه این که شاید به دلایل متعدد شما علاقه‌مند باشید که دیگران بیایند و کار شما را حتی به نام خودشان منتشر کنند! و این خیلی هم عجیب نیست. شما اگر که یک مبلغ یک مذهب و یا نگرش خاص باشید اولویت نخستتان ممکن است نشر آن نگرش به هر قیمت باشد. شما خوشحال هم خواهید شد که یک دیگری بیاید و این کار را ولو به نام خود نشر دهد. حتی در موارد غیر این من دیده‌ام وبلاگی را در عبارت کپی‌رایت آن چیزی به این مضمون ذکر شده که “کپی‌برداری و استفاده از مطالب این وبلاگ حتی بدون ذکر نام مولف ترغیب می‌شود”. حتی به نظرم می‌آید که سالها قبل در هنگام نصب یکی از Linux Distribution ها به این عبارت برخوردم که “اگر می‌توانید بروید و این نرم‌افزار را حتی به نام خودتان بفروشید ما مشکل نداریم”. واقعیت این است که این مدل اگر چه کمتر اتفاق می‌افتد ولی واقعا آن را باید به صورت یک گزینه در نظر گرفت.

در حالت قبلی یک مورد هم هست که البته فقط در جایی مثل سیستم قضایی آمریکا ممکن است اتفاق بیافتد ولی من باب اطلاعات عمومی بد نیست بدانیم و آن این است که طرف می‌رود کار شما را پتنت برای خودش می‌گیرد و بعد شما را از انتشار آن مطلب محروم می‌کند! اجازه دهید این قضیه را “دزدی متن فوق وقیحانه!” بنامیم. راهکار فرار از این حالتها هم این است که به جای عبارت استفاده از یک عبارت ساده در آزاد کردن متن آن را به یک مجموعه قوانین اسم‌دار و مارک دار ربط دهیم که این مسائل داخل آن لحاظ شده.

حالا اگر که شما جزو دسته‌ی اول نیستید که نه تنها نام‌شان در میان نیست بلکه حاضرند نام دیگری هم بر آن کار باشد. باز این بدان مفهوم نیست که حتما Copyright‌ را در حد All rights reserved (کلیه حقوق مولف محفوظ است) خواستار باشید بلکه گونه‌های مختلفی از حقوق را ممکن است چیدمان کرد. یکی از شفاف‌ترین کارهایی که در این زمینه شده متعلق است به موسسه
Creative Commons است که ما ممکن است از مدلهای آن استفاده کنیم.

  • این موسسه می‌گوید که شما بیایید و در این زمینه‌ها بگویید که نظرتان راجع به استفاده مجدد از کارتان چیست
    • طرف لازم است نام شما به عنوان پدید آورنده را هم به طور واضح ببرد و یا خیر
    • طرف کار شما را فقط در زمینه غیرانتفاعی استفاده کند و یا خیر
    • طرف می‌تواند کار شما را تکه تکه کند و تغییر دهد و استفاده کند و یا باید همه را با هم ارائه کند
    • این اجازه‌هایی که به طرف دادید طرف باید عین همان‌ها را هم برای کار تغییر یافته وضع کند و یا خیر (مثلا اگر که نرم‌افزار مجانی است باید تغییر یافته‌ی آن هم مجانی باشد) (مبحث CopyLeft)

    نکته جالب دیگر در کارهای این موسسه این است که برای کشورهای کمتر توسعه یافته هم یک گزینه خاص در نظر گرفته.

یادمان باشد که بعضی وقتها در اختیار گذاشتن و ساده کردن Copyright باعث می‌شود که از Plagiarism کاسته شود. مثلا وقتی که Powerpoint های شما در دسترس باشد و تعداد زیادی آدم آن را داشته باشند به نام خود ارائه دادن آن توسط غیر سخت می‌شود.

واقع‌بین باشیم بعضی وقتها حق با کپی‌‌برداران است! حالا بافت ادبی متن یک چیزی ولی قرار نیست هر دانشی که می‌دانیم و می‌گوییم و هر چیز کوچکی خلاقانه‌ای که به ذهن ما می‌رسد دربست متعلق به ما باشد. آدمهای دیگر هم می‌توانند یاد بیگیرند و خلاقیت داشته باشند. خلاقیت زودهنگام‌تر ما اگر که اندازه‌اش به اندازه کافی بزرگ باشد آنگاه از طرف قانون عمومی و قانون اخلاق ممکن است در یک دوره محدود دربست در اختیار ما باشد. اما در دوره طولانی‌تر حق استفاه از آن به جامعه بر می‌گردد. حالا اگر کار قابل توجه باشد تا ابد نام ما بر آن باید باشد (شعر حافط تا آخرش به نام آقای شمس‌الدین حافظ است) اما کارهای کوچکتر شاید حتی این ظرفیت را هم نداشته باشند.

اگر دزدان Plagiarism‌را مجازات نکنیم آنگاه درستکاران را مجازات کرده‌‌ایم. این را من به خصوص در کارهای دانشگاهی فراوان دیده‌ام که دزدان با نمره‌های بالاتر به درستکاران کم نمره می‌خندند. این وظیفه نظام ارزیابی دانشگاه است که شدیدا با مسئله برخورد کند.
در ضمن حالا که بحث دانشگاه شد من نمی‌دانم اساتیدی که از نیروی دانشجویان مجبور استفاده می‌کنند (به صورت نیروی مولف) تا به نام خود و فقط خود- کتاب منتشر کنند کار خود را چه می‌نامند، دزدی مسلحانه‌ی متن ؟!

من شخصا استفاده از تکنولوژیهای نو برای مبارزه با دزدی متن را تجویز و توصیه می‌کنم. یک دو جین ایده هم می‌توان در این مورد صادر کرد. نمونه‌ی وب ۲ آن می‌تواند مثلا این باشد که یک رسواخانه درست کرد (که ایده‌اش را قبلا در جایی دیده‌ام نمی‌دانم کجا) و بعد آدمها خودشان بیایند طبق فرایند مهندسی شده‌ای موارد را در آن رسوا بکنند. مکانیزم‌های مقایسه و اعتبار سنجی هم که به آن اضافه کنند کلی برای مردم درستکار کار کرده‌اند. مدل مثبت این کار هم می‌تواند یک اعتبار خانه باشد. هر کس که یک نوشته، عکس و فیلمی درست کرد برود آن را در اعتبار خانه ثبت کند و یک کد رهگیری و یک درصد اعتبارسنجی بگیرد. بعد با افتخار آن کد رهگیری و آن درصد را پای کارش، کتابش، مقاله‌اش، ارائه‌اش بزند (بقیه هم می‌توانند آن را در آن اعتبارخانه چک کنند). آن اعتبارخانه هم، هم از روشهای کامپیوتری و از روشهای انسانی استفاده کند تا آن درصد را دقیق در بیاورد. این روش اگر فراگیر شود بعد از مدتی آدمهایی که کارشان کپی است و یا می‌دانند که درصد اعتبارسنجی پایینی می‌گیرند از افشا نکردن و نگرفتن این اعتبارنامه دچار مشکل خواهند شد.


 

* نظرات(۰)

خطر دریا و اهمال آگاه‌سازی ما

من که نمی‌فهمم، اگر شما می‌فهمید این حرف و عدد را برای من تفسیر کنید:

“جام جم آنلاين: وزارت بهداشت با توجه به نزديك شدن فصل گرما و خطر افزايش غرق شدگي در دريا و رودخانه‌ها، به مردم هشدار داد و اعلام كرد كه سال گذشته هزار و ۲۲۰ نفر در آبهاي خارج از طرح شنا سواحل كشور غرق شدند.”

رقمی به این بزرگی و این همه اهمال خبری و اطلاع رسانی!

یکی از دوستان دبیرستانی من (یادش بخیر آن آخرین صحنه‌ای که از او در ذهنم هست وقتی که داشت زیر لب و با شوق با خودش زمزمه می‌کرد : “ناز و کرشمه جانم، شد رشته رشته دلم … “) و برادرش به همین سرنوشت در دریا دچار شدند و شده که چندین بار با داغداران این چنین حوادثی بر بخورم. وقتی این عدد را می‌بینم نمی‌توانم آن را هضم کنم. البته این رقم برای جایی مثل آمریکا در حدود ۹۰۰۰ نفر است که به دلایل فراوان خیلی قابل مقایسه با ما نیست. ولی به هر حال عدد ۱۲۰۰ قربانی جای این را دارد که پوشش رسانه‌ای و آموزشی خیلی وسیعتری برای این مطلب داشته باشیم.

پی‌نوشت: سایت بین‌المللی نجات غریق و اطلاعات پایه در مورد غرق شدن http://www.ilsf.org/drowning/facts

* نظرات(۲)

نیمچه وبلاگ‌های دیگر

راستی آیا می‌دانستید من گاهی سعی می‌کنم در http://logosoftime.org/char (انگلیسی) و http://logosoftime.org/parsichar (فارسی) از گوشه‌های فنی، دانشی خودم چیزی بنویسم؟ …

* نظرات(۰)

اندر باب موسسات غیر‌انتفاعی

امروز در چند وبلاگ و کامنتهایشان چند نظر مختلف در مورد یک موسسه‌ی تازه تاسیس دیدم، و سوالهایی که در باب انتفاعی بودن و یا غیر انتفاعی بودن آن به وجود آمده بود. این مسئله مرا یاد این انداخت که در دورانی درگیر این شده بودیم که هویت واقعی موسسه‌ای که در آن به صورت داوطلبانه فعال بودیم را بازشناسی کنیم و مجبور شدیم که کمی در این مورد فکر و جستجو کنیم.

مسئله‌ی خاص در مورد موسساتی که ادعای غیرانتفاعی می‌کنند این است که این موسسات به واسطه کاربرد واژه‌ی «غیر انتفاعی» از مزایای ویژه‌ای می‌توانند استفاده کنند که حتی اگر که این مزایا از جنس معافیت‌های مالیاتی و یا مشابه آن نباشد، حداقل از این جنس است که مردم توجه ویژه به آن می‌کنند و ممکن است داوطلبانه کمک و تسهیل و یا حداقل همدلی برای آنها داشته باشند. از این رو در صورتی که موسسه‌ای غیرانتفاعی به واقع انتفاعی باشد در واقع به گونه‌ای مرتکب یک فریب عمومی گشته است. و این می‌تواند برای کل جامعه به طور عام و دیگر موسسات واقعا غیرانتفاعی به طور خاص مضر باشد.

با دیدن داستان ذکر شده به این فکر افتادم که کمی ادبیات این موضوع را دوباره نگاه کنیم ، شاید به درد این بخورد که آدم بفهمد یک موسسه را از این جهت انتفاعی و یا غیر انتفاعی بودن چگونه می‌توان ارزیابی کرد. فقط توجه کنید که این تعاریف من عموما شخصی است.

چند نکته در باب موسسات غیر انتفاعی:

  1. موسسه‌ای غیرانتفاعی یک تعریف فنی دارد و یک تعریف و برداشت عمومی. این دو تعریف لزوما در تمامی موارد همساز نیستند. معمولا تصور عمومی از موسسات غیرانتفاعی این است که آنها هیچ منفعتی در جریان انجام هیچ یک از کارهایشان نداشته باشند. این تصویر از لحاظ فنی چندان درست نیست زیرا موسسات غیر‌انتفاعی ممکن است در جریان عملیات خود از سود بهره‌مند شوند فقط نکته مهم این است که این سود نباید به دست مدیران و یا هیات امنا و فرد خاص دیگری برسد بلکه باید در خود موسسه درجهت رشد و گسترش و یا سایر اهداف موسسه دوباره سرمایه‌گذاری شود.
  2. در تعریف فنی، موسسه‌ی غیرانتفاعی، موسسه‌ای بدون سهام‌دار است. این بدان معناست که موسسه در صورت تولید سود به کسی سود سهام نمی‌دهد. تمام آدمهایی که دراین سازمان کار می‌کنند از کسب سود توسط این سازمان هیچ یک به طور خاص منتفع نمی‌شوند. همه‌ی آنها آدمهایی هستند که
    1. به صورت موظف و با حقوقهای مرسوم و تعریف شده و بدون پاداشهای غیرمرسوم
    2. به صورت قراردادهای کوچک محدود با دریافتی‌های مشخص و مرسوم
    3. به صورت داوطلبانه و بدون دریافت هیچ‌گونه درآمد

    در این موسسه مشغول به کار هستند.

  3. واضح است که موسسه غیر‌انتفاعی قرار نیست یک موسسه‌ی واسط برای کسب سود توسط یک موسسه انتفاعی باشد. مثلا قرار نیست این موسسه غیرانتفاعی برای یک موسسه انتفاعی خاص تولید پروژه و یا حتی تولید اعتبار و شهرت بکند.
  4. در تعریف اساسنامه‌ای و همچنین روح کاری یک موسسه غیر انتفاعی هدف نهایی موسسه تولید سود
    و کسب درآمد ولو حتی اندک نیست بلکه یک هدف تعریف شده‌ی غیرمادی دیگر است. این از این جهت ذکر شد که ممکن است موسسه‌ای تمام خصوصیات قبلی را داشته باشد اما در واقع صرفا یک موسسه انتفاعی باشد که هدف آن تامین درآمد - حتی شاید در سطح نرمال و حقوق ماهیانه- برای اعضای آن است. این مسئله را به راحتی نمی‌توان پی‌گیری کرد اما به هر حال ممکن است وجود داشته باشد و اعتبار آن موسسه از حیث غیر‌انتفاعی بودن دچار خدشه شود.
  5. موسسه‌ی غیرانتفاعی می‌تواند درجات متفاوتی از شفافیت در عرصه مالی و مدیریتی (اساسنامه، عضو‌گیری،نظام انتخابات و انتصابات) داشته باشد. در عرصه مالی ترازهای مالی این موسسه می‌توانند که برای
    1. هیات مدیره و هیات امنا
    2. تمامی اعضا
    3. برای همگان

    شفاف باشند و یا نباشند. همچنین موسسات بزرگ می‌توانند که با به کارگیری موسسات حسابرسی رسمی، صداقت مالی خودشان را به اثبات برسانند. اصولا موسسه‌‌ای که شفافیت مالی (و یا حتی مدیریتی) در آن در سطح پایینی قرار دارد در غیرانتفاعی بودن واقعی آن نیز می‌توان دچار شک شد.

  6. چیزی به اسم مبالغ کم و ناچیز و ناقبل نداریم. هر مبلغ که خارج از تعریف جریان پیدا کند هویت غیرانتفاعی موسسه را می‌تواند زیر سوال ببرد.
  7. موسسه غیرانتفاعی ممکن است به اعضای خود پاداشهای غیرمادی بدهد. این جا تشخیص دشوارتر می‌شود. زیرا این که یک پاداش هویت این غیر انتفاعی بودن را خدشه‌دار می کند و یا نه کار ساده‌ای نیست. البته به صورت عمومی می‌توان گفت که اگر این پاداش قابل توجه و قابل انتقال به غیر باشد (مثلا ماشین، خانه، ..) آنگاه همانند منافع مالی باید به آن نگاه کرد اما اگر که مبلغ آن خیلی کم (مثل لباس و تی‌شرت) و یا غیر قابل انتقال (مثل امکان یک گلگشت) باشد آنگاه باز هویت غیر انتفاعی موسسه بر سر جایش است.
  8. موسسه‌ای که ورود به کل موسسه، ورود به جمع مدیران ارشد و یا ورود به جمع هیات امنا در آن غیر‌ممکن و یا قریب به غیر ممکن باشد می‌تواند مورد این سوء ظن باشد که حافظ منافع خاصی (از جمله منافع مالی) برای یک جمعیت خاص است.
  9. یک موسسه غیر‌انتفاعی می‌تواند ادعای عام‌المنفعه بودن داشته باشد و یا نباشد. اگر چه در اذهان عمومی این دو واژه مترادف همدیگرند و یک موسسه با ادعای غیرانتفاعی بودن، ناگفته از مزایای ادعای عام‌المنفعه بودن نیز بهره می‌برد. همچنین اصولا تعریف عام‌المنفعه بودن کار سختی است و هیچ تعریف صددرصدی نیست. به هر حال موسسه‌ای که به گونه‌ای غیر متعارف کاربران خدمات خود را محدود می‌کند نمی‌تواند چندان ادعای عام‌المنفعه بودن بکند. مثلا موسسه‌ای که خدمات خود را با هزینه‌های هنگفت و فراتر از توان عموم جامعه ارائه کند ، حتی اگر این هزینه‌ها راستین و حقیقی باشند باز در ادعای عام‌المنفعه بودن آن خدشه وارد می‌شود. و چون غیر‌انتفاعی بودن با عام‌المنفعه بودن در اذهان مردم مترادف گشته وجه غیرانتفاعی بودن آن نیز (حداقل از دیدگاه عموم) زیر سوال می‌رود.
  10. بعضی موسسات مشابه موسسات آموزشی و یا مشاوره‌ای به واسطه جنس کار خود راحت‌تر از بقیه می‌توانند ادعای غیر‌انتفاعی بودن بکنند در حالی که به واقع صرفا یک مرکز تولید درآمد برای اعضای خود هستند. بازشناسی این موسسات سخت‌تر از سایر موارد است.
  11. موسساتی وجود دارند که به کرات نام غیر‌انتفاعی بر آنان حمل شده (مثل مدارس غیر انتفاعی) در صورتی که صد در صد با هر تعریف که باشد، انتفاعی هستند.
  12. امروزه بحثهای زیادی وجود دارد که موسسات حتی انتفاعی نیز درجاتی از مسئولیت اجتماعی و متعاقب آن پاسخ گویی اجتماعی را بر دوش بگیرند. و البته موسسات غیر‌انتفاعی از این لحاظ اولیت بالاتری دارند. موسسه‌ غیر انتفاعی که خود را در مقام پاسخ گویی به اعضا و یا حتی جامعه نمی‌بیند (مخصوصا در باب حقانیت انتفاعی و یا غیر انتفاعی بودن خود) در واقع در حال استفاده نامشروع از بار مثبت واژه غیر انتفاعی در اذهان عمومی است حتی اگر که از لحاظ فنی همچنان غیر انتفاعی باشد.

واژه غیر انتفاعی از آن دست واژه‌‌ها است که بیش از حد بزرگ شده‌اند و این واژه موسسات ناهمگنی را پوشش می‌دهد. شاید بهتر باشد واژگان دیگری به این واژه اضافه شوند (به صورت جایگزین و یا وندی) تا منظور دقیق ما برای شنونده مشخص شود (البته در صورتی که اصولا تمایل به این هدف داشته باشیم!)

* نظرات(۱)

ضرب‌آهنگهای خدایی

برای روز جهانی محیط زیست:

ظهر دیروز رفته بودیم یکی از این رستورانهای کنار رودخانه‌ نشین در لواسانات . مردم از مرد و زن و خرد و کلان، پا و تن به آب می‌زدند و من احساس می‌کردم که این رودخانه‌ که آوند جانش میان این ساخت و سازها و زباله‌ریزان فشرده شده چیزی از زیبایی برایش نمانده و اینک بیشتر یک جریان آب است تا رودخانه و حداقل برای من هیجانی برای تن که هیچ، حتی برای پا به آب زدن هم به دست نمی‌دهد.

بعد از ظهر توفیقی شد که برای بار چندم فیلم “A River Runs Through It” و یا “رودخانه‌ای از میانش می‌گذرد” را ببینم. داستان آشنایی من با این فیلم خود یک داستان ویژه است ولی فعلا کاری با آن ندارم. فقط در ذهنم این رودخانه یعنی Big Blackfoot را بارها با آنچه که چند ساعت پیش دیده بودم مقایسه می‌کردم اگر چه می‌دانم که کناره‌هایی از این دو رود که باهم مقایسه می‌کردم اصولا قابل مقایسه نیستند.

در فیلم در جایی یک گفتاری هست که خیلی در ذهن من همنوایی می‌دهد. و آن این است:

“پدر من بر این باور بود که انسان به ذات چیزی به جز آشفتگی منفور نبوده و تنها با برگزیدن ضرب‌آهنگهای خدایی بوده‌ است که توانسته به توانایی و زیبایی دست یابد. برای پدر من همه‌ی چیزهای خوب از ماهی قزل‌آلا گرفته تا رستگاری ابدی به واسطه فیض الهی است که به دست می‌آید و فیض الهی به واسطه هنر است که نازل می‌شود و هنر نیز به سادگی به دست نمی‌آید”

این پیش درآمد را گفتم که برسم به این که برای من طبیعت خزانه‌ی بزرگ آن ضرب‌آهنگها است و خرده تلاشهایی که در این راه انجام می‌دهم هم عذری بهتر از این ندارد. این وجه زیباشناسیک و اصلی داستان کار و بار من در این ماجراست. این تفاوت ضرب‌آهنگ‌ها میان رودخانه‌ی پاسیاه بزرگ و جاجرود است که مرا به تحرکی هر چند خرد می‌دارد. برای من معمولا این تفاوت‌ها خیلی ملموس و تاثیر‌گذار است و از این که می‌بینیم برای بسیاری دیگر چندان ملموس نیست و یا آنها چنین به راحتی به بدآهنگی‌ها خو می‌کنند عجیب است.

اگر کسی از من بپرسد روزگار را چگونه می‌بینی احتمالا از من این جواب را می‌گیرد که بد زمانه‌ایست! و وقتی که این جواب را می‌دهم بیشتر در ذهنم خیل آدمهاییست از کناره‌ی جاجرود گرفته تا همه‌جای دیگر که گوششان برای این ضرب‌آهنگها سنگین شده، هنر از میانشان رفته و از آن رو همه‌ی چیزهای خوب از ماهی‌قزل‌آلا گرفته تا رستگاری ابدی دارد از میانشان می‌رود.

×پی‌نوشت:    مدخل جاجرود را در ویکپدیای فارسی اضافه کردم شما هم آن را گسترش بدهید

* نظرات(۰)

روز ملی ایران آزاد

اگر که تقویم‌ها را من می‌نوشتم، به زیر صفحه ۳‌ام خرداد می‌نوشتم روز ملی ایران آزاد.

* نظرات(۰)

ترک عادت

جهت ثبت در تاریخ: شاید بعد از ۲۰ سال تداوم حضور، امسال به نمایشگاه کتاب نرفتم. یا شوق من پیر شده‌ یا او بسیار ژنده گشته.

* نظرات(۴)

با کودکان کار و خیابان چه باید کرد؟

ما در ظرفیت یک شهروند ( و نه یک فعال اجتماعی) با معضل کودکان کار و خیابان چه باید بکنیم؟

من یک مشکل بزرگ دارم در هنگامی که در خیابان با یک کودک کار روبرو می‌شوم. مدتهاست که من بر خلاف رویه معمول جامعه سعی می‌کنم که در برابر وسوسه‌ی دادن کمک نقدی به این کودکان مقاومت کنم. دلایل من نیز از این دست است که وقتی مبلغ اندکی را در خیابان به یک کودک سمج کمک می‌کنیم بیشتر از آن که گامی در جهت رفع فقر برداشته باشیم عملا مرتکب این رفتارها شده‌ایم:

  1. کودک را دوباره به خیابان فرستاده‌ایم. کمک مادی به کودک کار در خیابان به معنای آن است که والدین او که احتمالا دریافت کنندگان نهایی آن کمکها هستند (به حق یا نا حق) تشویق می‌شوند ‌او را دوباره برای کار به خیابان بفرستند. در واقع از وضعیت ترحم برانگیز کودکان سوء استفاده می‌شود تا منافع مادی‌ بیشتری کسب شود. شاید یک راه برای جلوگیری از این مسئله این باشد که با عدم ارائه کمک مادی به این کودکان قابلیت آنان را در جذب کمک مادی کاهش داده و به سطح آدمهای بزرگ و یا حتی کمتر از آن تنزل بدهیم. تعمیم این مسئله را هم به این صورت انجام بدهیم که مادرانی را که کودک کم سال خود را همیشه در گوشه خیابان به صورت خوابیده دارند (محتمل است با استفاده از مخدرات) و سعی در جلب ترحم با استفاده از این روش دارند , به طور اکیدا مطلق از هر گونه کمک محروم کنیم.
  2. خود را به فریب قانع کرده‌ایم که کاری در این راستا انجام داده‌ایم و دیگر وظیفه‌ای بر دوش ما نیست. در واقع صرفا اندکی دفع احساس گناه کرده‌ایم. این مبلغ اندک نه پوشش مناسبی دارد و نه به دست آدمهای مناسب می‌رسد. در ضمن لکه‌ی فقر با پول زدوده نمی‌شود.
  3. تکدی‌گری را رونق داده‌ایم زیرا که جنس بسیاری از این کارهای خیابانی در واقع تکدی‌گری است و نه ارائه سرویس ( البته صراحتا این را اضافه کنم که شرافت تکدی‌گری از شرافت بسیاری دیگر از کارها در این مملکت که ارزش افزوده ندارند کمتر نیست!). من شخصا بعد از مراجعه چنین کودکی به من در خیابان و شنیدن نه از طرف من سعی می‌کنم که مبلغی که ممکن بود به او بدهم را از طریق دیگر به نیازمندان برسانم (مثل قلکهای گردآوری کمک) تا اگر که خود را به صورت مورد ۲ فریب داده باشم حداقل تکدی‌گری را رواج نداده باشم.
  4. کارهای سالم کم درآمد را بی‌رونق کرده‌ایم. شاید بعضی از این آدمها امکان کار سالم را هم داشته باشند اما بعضی از کارهای خیابانی درآمد بیشتری دارند. با بالا رفتن رونق کار خیابانی، کار سالم متقاضی کمتر خواهد داشت.

با این وجود من در مورد این رفتار خود در چندین مورد مشکل دارم:

  1. زنده ماندن مهمتر از بهره نکشیدن از کودکان است. در میان خانواده‌های این کودکان به هر حال ممکن است خانواده‌ای باشد که به هر دلیلی نیازمند شدید به درآمد این کودک باشد. میان مبتلا کردن چند کودک به کار خیابانی و رفع نیاز شدید یک خانواده از یک سو و انجام ندادن هیچ یک از این کارها از سوی دیگر چه باید کرد.
  2. نمی‌شود گفت که خیلی از کارها تکدی‌گری است. پسرک فال‌فروش دارد به شما سرویسی ارائه می‌دهد. او به واقع کار می‌کند و بسیاری از مشتریان او سوای ترحم به او به صرف سرویس او است که از او آن سرویس را می‌خرند.
  3. اگر امکان کسب درآمد آدمها (چه کودکان و چه بزرگترها) از روشهایی مثل دستفروشی و کار خیابانی و حتی تکدی‌گری را سلب کنیم آنها را به کسب درآمد از روشهای جنایئ همانند دزدی، فحشا و … سوق داده‌ایم.

تمام اینها باعث می‌شود که من هنوز دارای یک نظر محکم درباره نحوه‌ی برخورد خود نباشم. چند وقت پیش پسرک فال‌فروشی در شهر همدان که به من اصرار می‌کرد تا از او فال بخرم و البته من نخریدم و این عکس از پشت سر متعلق به اوست, مرا به فکر انداخت تا این پرسشم را به صورت عمومی‌تری مطرح کنم شاید که نظری بهتر دستم را بگیرد. واقعا چه باید کرد؟

* نظرات(۵)

خواب دیدن بیداری

سالهاست که من دور از قافله‌ی تلویزیون روزگار سپری می‌کنم. معمولا سریال‌ها و جریان‌ها را رد نمی‌گیرم و جز گاهی به اجبار همنشینی با جمع و یا گاه بی گاهی همچون یک تسبیح بازیچه‌ی دست فکر، کار دیگری با آن ندارم. اما با این حال گاه تکه‌های ویژه‌ی درخشانی در آن میان چشمم را می‌گیرد.دیشب تلویزیون قسمت آخر سریال «بیداری» را نشان داد و اندکی بعدتر از آن کانال دیگری تئاتر «شام آخر» را. برای جفت این دو حرفی دارم اما ابتدا سریال بیداری؛ اگر که بودم شاید وقتی دیگر شام آخر را.

 

همان چند قسمتی که از این سریال بیداری دیده‌ام این حس را به من داد که بالاخره یک نگاه فرهیخته و متوازن و پذیرشگر و به دور از هیجانات اجباری دراماتیک و داستان سازی‌های غیر واقع تلویزیونی، نشسته و به فرایندهای زندگی نظر افکنده و همساز آن دست به ساخت فیلم و سریال زده. نکته‌ی جالبی که در این قسمت آخری دیدم خواب آخر آن بود.

 

قهرمان داستان بعد از یک روزگار تلاطم و فراز و نشیب در نقطه‌ی انتهای آن که خسته است اما به ساحل رسیده، نوزادش را در آغوش گرفته و در کنج حیاطی (قد غربیل) روی صندلی می‌نشیند و چشم بر هم می‌نهد. صحنه بعدی در واقع یک صحنه‌ی خواب است و شاید هم که بیداری. یک دشت سبز وسیع و تک درختی در میان آن. گاری پر شتابی ، که شاید خود روزگار است، چند نفر را با خود می‌آورد. همه شادند. و آن همه، همه‌ی مردگان و زندگان خوب و نیمه خوب داستان ، به ترتیب یکدیگر را صدا می‌زنند. ترنگ ، قهرمان داستان، هم آنجاست، زیر درخت خوابیده اما در قامت دخترکی کوچک سال. عمویش صدایش می‌زند. همه می‌خندند و دوباره صحنه‌ای که گاری این بار با یک سرنشین، پرشتاب، دشت را دوباره رو به سویی پشت سر می‌گذارد. و در انتها این جمله از امیرمومنان “مردمان خوابند و چون بمیرند، بیدار شوند”.

 

هیچ وقت در یک فیلم ندیده بودم که یک صحنه‌ی خواب و معنا را به این حقیقت و شفافیت و زبان بازسازی کنند. آن جمله‌ی آخر هم که در میان صحنه‌ی خواب نشست ذهن مرا به جاده‌ی کم گذری برد که روزها بود که از میان آن نرفته بودم.

* نظرات(۲)

Next Page »